بحث در مورد عدم مشروعیت بیت العدل ناشی از عدم وجود ولی امر همواره یکی از معضلات و اشکالات بهائیان ایرانی و بطریق اولی بهائیان خارج از ایران کماکان ادامه داشته و همانگونه که قبلا اشاره گردید باجدایی فرد یا طرد از جامعه بهائی مواجه شده است در این یادداشت به خاطرات یکی از این برگشتگان از بهائیت و نظرات وی می پردازیم:
این فرد که خاطرات خود را در ادرس former-bahai@hotmail.com به رشته تحریر در اورده است علت
ترک این ائین را چنین تشریح نموده است:
بنده اخیرا صفحه اصلی سایت افراد برگشته ازبهائیت(former bahai) را بازدید و تعدادی از نقطه نظراترا مطالعه نمودم. چون من متبری از بهائیت هستم مایلم دیدگاههایم را در مورد این ائین ابراز نمایم .لذا افراد علاقه مند می توانند از طریق پست الکترونیکی
abcxyz4-23@hotmail.comپاسخ دهند.
1-بهائیت از یک طرف مدعی ترک کلیه تعصبات است ولی از طرف دیگر اصرار بر اعمال تعصبات خاص درمقابل افراد و معتقدین دیگر عقائد دارد. به عنوان نمونه بهائیت معتقد است افرادی که به خداوند اعتقاد ندارند افرادی کفر اندیش و غیر قابل اعتماد هستند.این باور در فصل سی و چهارم از کتاب glaningامده است . به اعتقاد من این باور خود نوعی تعصب درمقابل ملحدین و منکرین خداست.من این اعتقادرا بسیار متجاوزانه و اهانت امیز می دانم . بنظر شما چه بر سر یک منکر به خدا خواهد امد وقتی که یک بهائی قاضی معرکه باشد؟ ایا در انصورت می توانیم یک جامعه دارای قاضی بهائی داشته باشیم ؟به عقیده من پاسخ این سوال منفی است و ما در عمل تحمل و مدارای بسیار ناچیزی از متعصبین در هنگام تصدی انها در مشاغل ومسئولیتهای مهم اجتماعی سراغ داریم.از طرف دیگر بهائیان برخلاف تبلیغات پرسر و صدای خود در خصوص تساوی حقوق زن ومرد معتقدند که زنان در مقایسه با مردان از توانائی های ذهنی کمتری برخوردارند و همین امر نیز علت ممنوعیت حضور زنان در بیت العدل بوده است و به عقیده من عدم اجازه فعالیت زنان در بیت العدل یک تبعیض اشکار علیه زنان می باشد.در کتاب اقدس (از اثار اصلی بهاالله) نوشته شده است:اگر یک بهائی از دنیا برود و وصیتنامه مشخصی از وی بجا نمانده باشد انگاه هیچیک از فامیل و وابستگان غیر بهائی از او ارث نمی برند. چون از نظر خداوند افراد غبر بهائی اصلا ارزش و وجود خارجی ندارند و به حساب نمی ایند . به اعتقاد بنده این باور و دستور دینی نیز خود نوعی تعصب شدید علیه غیر بهائیان است . این مسئله و حکم ارث که بیان شد بسیار غیر عقلانی و غیر منطقی است که این ائین اجازه بدهد افراد بهائی با افراد غیر بهائی ازدواج کنند ولی در مقابل هیچگونه احترامی افرادی که در نتیجه این ازدواج برای انها ایجاد می شود قائل نباشد. لذا این بی حرمتی به حقوق خویشاوندان غیر بهائی یک بهائی عملی غیر اخلاقی ناعادلانه و غیر قابل قبول است.
۲- به اعتقاد بنده بیت العدل کنونی که فاقد ولی امراله در راس ان است بی اعتبار وتخلف از وصیت نامه رسمی عبدالبها در خصوص چگونگی رسمیت یافتن بیت العدل می باشد . این بیت العدل کنونی با انچه عبدالبها گفته است . تفاوت ماهوی فاحشی دارد . ولی امراله که مهمترین رکن بیت العدل است حضور ندارد در حالیکه عبدالبها یکی از ارکان اصلی بیت العدل را شخص ولی امر دانسته است و کاملامشخص ساخته است که بیت العدل کنونی بدون ولی امر اله وجاهت قانونی ندارد .از طرف دیگر براساس اثار و نوشتجات بهائی حوزه غعالیت بیت العدل صرفا در اموری است که در نصوص رسمی بهائی برای انها حکم مشخصی وجود نداشته باشد . لذا بیت العدل نمی تواند در اموری که برای انها نص صریح وجود دارد دخالت نموده و قانون وضع و یا قوانین قبلی را نقض نماید. همچنین عبدالبها در وصیت نامه خود ترکیب بیت العدل را مشخص و اعلام نموده که ولی امراله مهمترین رکن ان است . لذا هیچ ارگان رسمی بهائی نمی تواند ترکیب بیت العدل را بهم زده و ترکیب جدیدی تعریف نماید . علیهذا مشاهده ترکیب بیت العدل کنونی مشخص می سازد که این بیت العدل ان بیت العدلی که در اثار و نوشتجات عبدالبها تعریف شده نمیباشد.از طرف دیگر بیت العدل فعلی در حال تلاش برای کسب وجاهت قانونی در امرتاویل و تفسیر متون و کتب مقدس بهائی است در حالیکه بیت العدل فاقد ولی امراله توانائی تفسیر متون مقدس بهائی را ندارد (مثلا متنی که در خصوص تفسیر ان اختلافات زیادی وجود دارد متن حکم ۴۲ کتاب اقدس است )و نکته جالب دیگر این است که براساس نوشته های کتب بهائی بیت العدل اجازه تفسیر و تاویل نوشته های بهاالله را ندارد . در حالیکه بیت العدل کنونی حکم ۴۲ کتاب اقدس را تفسیر و این اجازه را برای خود ایجادنموده است تا وجاهت قانونی خود را اثبات نماید.
بیت العدل در تاریخ ۷/۱۲/۱۹۶۹ طی نامه ای چنین می نویسد : ولی امرهای اشاره شده در کتابهای بهائی بطور واضح و اشکار معرفی شده اند ولی در هیچیک از اثار بهائی تضمین داده نشده است که این این سلسله ولات امری برای همیشه والی الابد وجود خواهند داشت و حتی در بعضی نصوص اشاره شده که این سلسله ممکن است در جایی منقطع گردد ومهمترین وبرجسته ترین مدرکی که براین امر تصریح دارد خود کتاب اقدس است (حکم ۴۲ کتاب اقدس).
صدور نامه فوق از بیت العدل و اشاره به حکم ۴۲ کتاب اقدس بهترین نشانه تاویل و تفسیر کلام بهاالله توسط ایشان است و خود این امر که بیت العدل کنونی اقدام به تفسیر نوشتجات بهاالله نموده بزرگترین دلیل براین است که بیت العدل کنونی با ان بیت العدلی که در متون بهائی تعریف شده مغایرت اساسی دارد.
حقیقت اینست که افراد مختلف می توانند نتیجه گیریهای متفاوتی از حکم ۴۲ کتاب اقدس داشته باشند به عنوان مثال یکی می تواند کلمه اغصان را دراین حکم را به عبدالبها تفسیر نماید(نه عبدالبها به علاوه ولی امراله ان چنان که بیت العدل تفسیر نموده است) ودر خصوص کلمه یاران بها در حکم ۴۲ کتاب اقدس نیز می توان انرا به ولی امراله تفسیر نمود ( نه ایادی امراله که بیت العدل تفسیر نموده است)بنابراین تعدادی از مردم حکم ۴۲ کتاب اقدس را به معنای گسستن زنجیره ولی امرها تفسیر نکرده اندو حتی بسیار جالب است که بدانید شوقی افندی در کتاب قرن بدیع فصل ۱۴ کلمه اغصان را به پسران شخص بهاالله تفسیر نموده ونه نسل ذکور بعدی ایشان که بو سیله بیت العدل تعبیر شده است.در بها ئیت قدرت و اجازه تفسیر از نوشته های عبدالبها به افراد معین و مشخصی همچون عبدالبها و شوقی افندی سپرده شده است و تعبیر و تفسیر شخصی افراد بهائی صرفا برای خودشان محفوظ است و اعتبار شرعی ندارد و شوقی افندی بصراحت اعلام داشته است که بیت العدل حق تفسیر و تاویل نوشته های بهاالله را ندارد بنابراین تنها عبدالبها و شوقی افندی هستند که می توانند به ما بگویند که ایا منظور حکم ۴۲ کتاب اقدس گسستن زنجیره ولی امراله است یا خیر؟بنابراین صدور اینگونه نامه توسط بیت العدل ایشان را گرفتار امر ناپسند تاویل و تفسیر نابجا از نوشته های بهاالله خواهد کرد.
پس سوال درست برای پرسش این است که:
ایا عبدالبها و شوقی افندی حکم ۴۲ کتاب اقدس را تفسیر کرده اند یا خیر؟اگر تفسیر نکرده اند پس ما هیچوقت به معنای دقیق این عبارت دسترسی پیدانخواهیم کرد و هر تاویل و تفسیری که بوسیله اشخاص بهائی منجمله ایادیان امرالله و اقای ادیب طاهرزاده انجام شود فاقد ارزش و اعتبار است.
